تبليغاتX
بهار کویر


بهار کویر

معبود زیبای من



دلم میخواهد که فقط من باشم و تو

دلم میخواهد نرگس هم باشد تاسوسن و یاس هم دلنوازی بکنند

ستایش کویر را بااین همه بارانش می ستایم

چه کویری!

          چه نگاهی!

                          چه رویایی!

باز آسمان دستان پر نیازش را پاسخ گفت...

 کاش دستان پر نیاز مرا هم نوازشی کند...

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:49 توسط نرگس| |

هميشه بهانه نبودنت را ميگرفتم  ولي اكنون بهانه بودنت را...

مرا با خودم تنها بگذار...

بگذار عطر دستانت دوباره مرا مست كند...

مرا رها كن ...

چشمان بهاريت ديگر تحمل نگاه غمگين مرا ندارد...

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 16:24 توسط نرگس| |

چقدر خسته ام ...

چقدر بی قرارم ...

از نگاه خود به او متنفرم ...

برگهای پاییز را با دلخوری له میکنم ...

از نجابتش خجالت میکشم ولی باز فریاد میزنم...

چه بگویم دیگر؟؟

هیچ ...

هیچ...

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 15:20 توسط نرگس| |

غم دلم را به اميدي جاودان تبديل كرد:

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 9:38 توسط نرگس| |

دیروز بر کوه و در و دشت نگاهت نبود ولی یادت عطر پاییز را نسیم

روحم می کرد.زلالی آب پاکی روحت را مژده می داد .آسمان آبی

وسعت نگاهت بود.حضور بی فروغ ستاره مغرب دستان پر نیازم 

را نور بخشید نوری روشن تر از دلتنگی تو!

و سرگردانی که تنهایی می خوانیش!

او هست  فقط خاموش است !

خاموش تر از تاریکی شب!

نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 0:9 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin