/Lone%20Mountain%20and%20Wildflowers.jpg)
دیروز بر کوه و در و دشت نگاهت نبود ولی یادت عطر پاییز را نسیم
روحم می کرد.زلالی آب پاکی روحت را مژده می داد .آسمان آبی
وسعت نگاهت بود.حضور بی فروغ ستاره مغرب دستان پر نیازم
را نور بخشید نوری روشن تر از دلتنگی تو!
و سرگردانی که تنهایی می خوانیش!
او هست فقط خاموش است !
خاموش تر از تاریکی شب!

شب...
سکوت...
کویر...
باز هم نشانی از کویر در میان است! این بار خود کویر سکوت نگاه مرا شکست!
نمی دانم اشتیاق نگاهم را و سکوت بودنم را چگونه با تو در میان بگذارم!
صدای زمزمه :
بگذار تا ببینمش اکنون که می روم
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای...
بهار کویر را آرامشی نو می بخشد...
نمی دانم که می ماند یا می رود ولی اکنون قدرش را می دانم...

توی آسمان شب دنبال ماه می گشتم زمین را دور زدم ستاره ها را شمردم
ماه نبود...
نبود...
نبود...
نگاه به آسمان تنهایی دنیا دلم را آرامشی زیبا بخشید ولی امشب
ماه را نیافتم آسمان مخملی هم دلش گرفته بود روشنایی اش نبود
فریاد آسمان را می شنوی؟سکوتش را می شکند اشکش سرازیر میشود
آسمان می گرید...
تلاقی نگاه سرد من و نگاه گرم آسمان بارانی است بر سکوت کویر.
شاید نگاه سرد من نیز به آسمان بفهماند که در کنار ستاره ها نگاهی
هر چند ناچیز به دنبالش است...

الهی!
چه خوش روزگاریست روزگار دوستان تو با تو!
چه خوش بازاریست بازار عارفان در کار تو!
چه خوش دردیست درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو!
چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو!
ای سزاوار ثنای خویش!
ای شکر کننده عطای خویش!
رهی بذات خود از ثنای تو عاجز
و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز.
مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری

کاش با تو می ماندم ...برای تو می سرودم...
وجودت را می طلبم...تو را می خوانم به سوی بهار کویر...آنجا که نرگسان وحشی
هنوز بهانه تو را می گیرند...خزان کویر را پایانی بود ولی این بهار می ماند تا تو باز
گردی تا تو نگاه گرمت را بدر قه راهم کنی..راهی سخت در پیش است!
دستانم به سوی آسمان است و نگاهم تو را می طلبد...