بهار کویر
معبود زیبای من
دلم میخواهد نرگس هم باشد تاسوسن و یاس هم دلنوازی بکنند ستایش کویر را بااین همه بارانش می ستایم چه کویری! چه نگاهی! چه رویایی! باز آسمان دستان پر نیازش را پاسخ گفت... کاش دستان پر نیاز مرا هم نوازشی کند... مرا با خودم تنها بگذار... بگذار عطر دستانت دوباره مرا مست كند... مرا رها كن ... چشمان بهاريت ديگر تحمل نگاه غمگين مرا ندارد... چقدر بی قرارم ... از نگاه خود به او متنفرم ... برگهای پاییز را با دلخوری له میکنم ... از نجابتش خجالت میکشم ولی باز فریاد میزنم... چه بگویم دیگر؟؟ هیچ ... هیچ... چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی دیروز بر کوه و در و دشت نگاهت نبود ولی یادت عطر پاییز را نسیم روحم می کرد.زلالی آب پاکی روحت را مژده می داد .آسمان آبی وسعت نگاهت بود.حضور بی فروغ ستاره مغرب دستان پر نیازم را نور بخشید نوری روشن تر از دلتنگی تو! و سرگردانی که تنهایی می خوانیش! او هست فقط خاموش است ! خاموش تر از تاریکی شب!
/Lone%20Mountain%20and%20Wildflowers.jpg)
| Design By : Night Skin |


