بهار کویر
معبود زیبای من
توی آسمان شب دنبال ماه می گشتم زمین را دور زدم ستاره ها را شمردم ماه نبود... نبود... نبود... نگاه به آسمان تنهایی دنیا دلم را آرامشی زیبا بخشید ولی امشب ماه را نیافتم آسمان مخملی هم دلش گرفته بود روشنایی اش نبود فریاد آسمان را می شنوی؟سکوتش را می شکند اشکش سرازیر میشود آسمان می گرید... تلاقی نگاه سرد من و نگاه گرم آسمان بارانی است بر سکوت کویر. شاید نگاه سرد من نیز به آسمان بفهماند که در کنار ستاره ها نگاهی هر چند ناچیز به دنبالش است... الهی! چه خوش روزگاریست روزگار دوستان تو با تو! چه خوش بازاریست بازار عارفان در کار تو! چه خوش دردیست درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو! چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو! ای سزاوار ثنای خویش! ای شکر کننده عطای خویش! رهی بذات خود از ثنای تو عاجز و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز. مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری کاش با تو می ماندم ...برای تو می سرودم... وجودت را می طلبم...تو را می خوانم به سوی بهار کویر...آنجا که نرگسان وحشی هنوز بهانه تو را می گیرند...خزان کویر را پایانی بود ولی این بهار می ماند تا تو باز گردی تا تو نگاه گرمت را بدر قه راهم کنی..راهی سخت در پیش است! دستانم به سوی آسمان است و نگاهم تو را می طلبد... ناظرا ن عرش فرشتگان و ملایک تلاش و مبارزات تو را نظاره می کنند پس قوی باش! تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای. رقص اقاقیا میان دستان پر نیاز باد ... رگه های سرخ میان ابرهای لاجوردی ... حضور پاک باران... نگاه نیمه ماه... همه و همه خبر از نجوای شبانه است. همه ستایش تو می کنند من نیز همراه باد و باران و ابر و ماه وجودت را می ستایم و تو را هزاران بار شکر می کنم ...زبانم توان گفتن وجود پر مهرت را ندارد این بار نیز تو به من بیاموز چگونه بودن را...بودنی پر مهر... میگذرم میگذرم میگذرم... از میان نگاه سرد روزگار میگذرم چشم های منتظرت را می ربایم همنوای باد پاکی آب را می طلبم و از تو می خواهم که نرگسان مستت را بدرقه راهم کنی تا عطر وجودت سختی راه را ننماید. با تو خواندم تا کنون ... حال تو با من بخوان... نجوای دلم را فریاد بزن... سکوت را بشکن...سکوت...سکوت...چه واژه غریبی!! زمزمه کن صدای محبت را ...






| Design By : Night Skin |



