بهار کویر
معبود زیبای من
دیروز بر کوه و در و دشت نگاهت نبود ولی یادت عطر پاییز را نسیم روحم می کرد.زلالی آب پاکی روحت را مژده می داد .آسمان آبی وسعت نگاهت بود.حضور بی فروغ ستاره مغرب دستان پر نیازم را نور بخشید نوری روشن تر از دلتنگی تو! و سرگردانی که تنهایی می خوانیش! او هست فقط خاموش است ! خاموش تر از تاریکی شب! شب... سکوت... کویر... باز هم نشانی از کویر در میان است! این بار خود کویر سکوت نگاه مرا شکست! نمی دانم اشتیاق نگاهم را و سکوت بودنم را چگونه با تو در میان بگذارم! صدای زمزمه : بگذار تا ببینمش اکنون که می روم ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای... بهار کویر را آرامشی نو می بخشد... نمی دانم که می ماند یا می رود ولی اکنون قدرش را می دانم...
/Lone%20Mountain%20and%20Wildflowers.jpg)

| Design By : Night Skin |



